از جهانبینی تا آرمانشهر – قسمت ۳

بسم الله الرحمن الرحیم

ضرورت زندگی اجتماعی

تا کنون تمام بحث هایی که انجام دادیم در مورد زندگی فردی بود حال باید ببینیم جهانبینی و هدف های ما چگونه روی زندگی اجتمایی ما تاثیر میگذارند .

دیدیم که تمام انسان ها در زندگی به دنبال این هستند که کمالی را کسب کنند یا به عبارتی نیازی از نیاز های خود را رفع کنند .

برخی نیاز ها فارغ از چگونگی نگاه به اسان به جهان در تمام انسان ها مشترکا به عنوان کمال در نظر گرفته میشود .

دسته ای از این نیاز های مشترک باعث ضرورت به وجود آمدن زندگی شهری میشود .

پس انسانها همواره در اجتماع به دنبال تحقق آرمانها و اهداف متفاوت خود بوده اند و عموامل مختلفی آنان را به زندگی اجتماعی سوق داده است در مورد این که چه عواملی انسان را به سمت زندگی اجتماعی سوق میدهد بیان های مختلفی وجود دارد

  • نیار های طبیعی انسان  او را به زندگی اجتماعی میکشاند .نیاز های فیزیولوژیکی همچون تامین غذا ، پوشاک و مسکن و نیز نیاز های روانی همچون احساس نیاز به عشق ، همدم و همسر یا احساس ترس و ناامننی و …
  • مقتضای طبع اولی انسان این است که دیگران را در راه منافع خود استخدام ، و از بهره ی کار ایشمان استفاده کند و تنها اضطرار باعث میشود انسان ها به اختماع تعاونی تن دهند بر اساس این دیدگاه ، ((انسان از یک طرف نیاز های بیشمار خود را درک میکند و از طرفی امکان رفع بخشی از این نیاز ها را به دست دیگران درک میکند از طرف دیگر مشاهده میکند که نیرویی که وی دارد و آرزو ها و خواسته هایی که در درون وی نهفته است ، دیگران نیز دارند و چنانچه از منافع خود دفاع میکند ، دیگران نیز همین حال را دارند . اینجاست که اضطرارا به تعاون اجتماعی روی میآورد .
  • انسان بر اساس ضرورت عقلی و انتخاب عقلانی خود ، زندگی اجتماهی را بر زنگی فردی ترجیح میدهد . از همین رو در حالی که میتواند به زندگی فردی بئردازد برای دریاقت کمال بیشتر به زندگی اجتماعی روی میآورد

لازم به ذکر است ئذیرش هر کدام از موارد بالا دیگری ر نقض نمیکند . بنابر این میتوان گفتدر ئیدایش جامعه و استمرار آن ، هم نیاز های طبیعی هم اضطرار و هم عقلانیت نقش دارند .

مدنیت

مقدمه

دیدیم انسانها برای رفع نیاز های خود جوامع انسانی را تشکیل میدهند . بدین شکل است که میبینیم در طول قرن ها زندگی بشر ، شهر ها و تمدن های بسیاری به وجود آمده است .

میخواهیم کمی بیشتر راجع به مفاهیم تمدن ، شهر ،فرهنگ و مانند این ها صحبت کنیم .

امروزه این مساله از اهمین ویژه ای برخوردار است . زیرا در ایران امروز صحبت از برپایی تمدن نوین اسلامی است و گویی ما باید در حال ساخت تمدن  باشیم و فلذا باید تمدن را به خوبی بشناسیم . همچنان پیرامون تغییر تمدن ها نیز تامل زیادی لازم است ، از آن جهت که ما از دیریاز در معرض هجوم تمدن غرب قرار گرفته ایم و غربزدگی امری بسیار مهم در این زمینه میباشد .

همچنین نیاز است ارتباط این بخش با بخش های قبلب روشن شود در واقع لازم است ارتباط انسان آزمانی با شهر آرمانی مشخص شود .

تفکر ، شروع تمدن

گفتیم تمدن برای ارضای نیاز های انسان شکل میگیرد . پس ریشه ای ترین وجه تمایز بین تمدن ها نگاه آنها به نیاز های انسان است . همانگونه که دیدم نگاه انسان به نیاز ها یا عبارتی هدف ها ، برخواسته است از نوع نگاه وی به جهان و انسان . زین پس این نگاه به نیاز های انسان ، که بر اساس جهانبینی  شکل میگیرد ، را تفکر مینامیم  .

از این مقدمه نتیجه میگیریم که نفکر سرآغاز تمدن است.

اگر تفکری به صورت حضوری در دل و جان مردم یک جامعه بنشیند میتواند مقدمه ی به وجود آمدن تمدن باشد . ممکن است عده ی بسیار کمی از افراد جامعه تفکری را از دل و جان پذیرفته باشند این تفکر نمی تواند به تمدن منتهی شود برای مثال در اروپا عده ی کمی بورژوا نمیتوانستند تمدن اروپا را آنگونه تغییر دهند این تغییر هنگامی ممکن شد که عموم مردم تفکر حاکم بر سرمایه داری را پذیرفتند . همچنین اگر عدهی زیادی از مردم یک جامعه صرفا تفکری را بدانند ، این نیز از لحاظ تمدنی ارزشی ندارد . برای مثال امروزه مردم چین اطلاعاتی در مورد گذشته ی خود و تفکرات بودایی و کونسیوسی دارند . اما این تفکر تنها در حد دانستن است و نهایتا مکن است از طریق آن به تمدن بزرگ گذشته ی خود افتخار کنند . اما این تفکرات دیگر در دل و جان مردم جایی ندارد . پس تمدن چینی نیز دیگر قابلیت موجود بودن ندارد .

روح پنهان تمام مناسبات 

اجتماعی که تفکری را با دل و جان پذیرفته است این تفکر ابتدا در اخلاق و ادب آن ها تاثیر میگذارد و فرهنگ آنها را میسازد . فرهنگ روح پنهان  همه مناسبات است  و تمامی امور فردی و جمعی اینان بر پایه ی آن شکل میگیرد . فرهنگ کلیت گسترده ایست که بودن و مردن آدمی را معنا میبخشد . آنچه به فرهنگ ها هوبت میدهد ، تفکر است . پس فرهنگ زاده ی تفکر است .

رفتار کسی که تفکر اسلام بر جانش حاکم باشد قطعا با کسی که روح لیبرالیسم بر او حاکم است متفاوت است . و به تبع آن جوامع این دو با یکدیگر تفاوت زیادی دارند. مو

در واقع فرهنگ ما همان نظام اخلاقی و ارزشی ماست که در در هر قومی از بزرگان آن قوم به ارث میرسد .

تمدن ، آیینه ی فرهنگ و تمدن 

تمدن و جه مادی و صوری حیات آدمی است . مصداقی عینی فرهنگ که تمام باور های یک ملت را نشان میدهد .

شهرسازی ، مسکن ، موسیقی ، معماری ، نظام دادوستد ، اگر چه از سویی با فرهنگ ارتباط تنگاتنگ دارند، از سوی غیر مادی تمدن یک قوم را میسازند .

موسیقی دانی که ترانه میسراید ، تنها مصالح اون نت ها و ابزار های موسیقی هستند و تفکری که در جان او رسوخ پیدا کرده است این نت ها را کنار هم قرار میدهد و موسیقی نواخته میشود . این موسیقی آیینه ی قلب موسیقی دان است .

برای مثال موسیقی رپ تصویر زندگی انسان پست مدرن است . انسانی که همواره عجله دارد  ، انسانی که یا باید برای شنبه تمرینی تحویل دهد یا باید عجله کند که به اتوبوس برسد .

همتنگونه که میبینیم فرهنگ و تفکر روح تمدن است .

در این مورد مثال های بسیار زیادی وجود دارد ک هاز این متن خارج است برای مطالعه ی بیشتر میتوانید مقاله ی عطالله بیگدلی راجع به روه شهر ها را مطالعه نمایید

گاهی فرهنگ و تمدن را در کنار یکدیگر تمدن میگویند .

انسان پروری تمدن ها. 

ملتی را در نظر بگیرید که تفکری در آن شکوفا شده است . یعنی فرهنگی براساس آن تفکر شکل گرفته و تمام مناسبات فردی و اجتماعی افراد بر پایه ی آن فرهنگ  قرار گرفته است  .  به تبع آن تمدنی به وجود میآید که صورت مادی آن تفکر است .

فردی که در این جامعه متولد میشود . در خانواده ای در این جامعه تربیت میشود . در نظام آموزشی این جامعه تحصیل میکند . در همین جامعه تشکیل خانواه میدهد  ، در همین جامعه کار میکند و …  به عبارت دیگر تمام کار های خود را در جامعه ای انجام میدهد که تفکری در تار و پود آن جریان دارد .

پر واضح است که این فرد به صورت خودکار آن تفکر و آن فرهنگ را از جامعه به ارث میبرد و هرچیز ازصورت های مادی که او بسازد بر پایه ی آن فرهنگ و تفکر  است . پس او فردی خواهد شد که در آن تمدن رشد میکند و به رشد آن تمدن کمک میکند . همانگونه که میبینیم تمدن انسان ساز است . به قول چرچیل :

ما شهر ها را میسازیم و شهر ها ما را میسازند .

 آری این انسان ها هستند که در آغاز تمدنی را میسازند اما در ادامه تمدن انسان هایی جدید تربیت میکند و آن انسان ها آن تمدن را شکوفا تر میکنند .

شاید این دلیلی است که امام به دنبال ساخت تمدن اسلامی بود . شاید ساخت تمدن بهترین روش ترویج اسلام و آزادی مردم جهان از چنگ آزادی های بی قید وشرط بود .

به وجود آمدن تمدن ها (۱)

ما در طول تاریخ تمدن های بسیاری دیده ایم . این تمدن ها را از نظر به وجود آمدن میتوان به دو دسته تقسیم کرد . در هر منطقه ای  آنها یا از صفر به وجود آمده اند یا با نابودی تمدنی دیگر به وجود آمده اند .

بیشتر تمدن های ابتدایی از این نوع بودند در این بخش به توضیح مختصر نوع اول بسنده میکنیم و نوع دوم(تغییر تمدن ها) را در قسمت بعدی مفصلا بحث خواهیم کرد .

برای مثال در منطقه ی بین النهرین سومری ابتدا به آنجا رفتند و تمدن خویش را به وجود آوردند . مردمی که به آنجا رفتند به راحتی تفکر خود را در قالب تمدن به وجود آوردند و مساله ی انسان پروری تمدن و تاثیر انسان های جدید بر تمدن باعث رشد تمدن سومری ها و بعد تر باعث به وجود آمدن تمدن های پیشرفته تر بابل و آشور بود که بسیار تحت تاثیر سومری ها بودند  .

شاید برای همه سوال شده باشد چرا حضرت موسی و بنی اسراییل بعد از غرق شدن فرعونیان در دریا به مصر بازنگشتند و حکومت آن را تصاحب نکردند .

برای پاسخ به این سوال دیدگاه تمدنی نیاز است .

در واقع هدف حضرت موسی از ابتدا ساخت تمدنی بزرگ در ذهنش بود . و از آنجایی که مصر خود  تمدنی بزرگ داشت ، بازگشت بنی اسراییل به مصر ممکن بود باعث تاثیر تمدن مصر بر بنی اسراییل شود و آنها به جای ساخت تمدن بزرگ در تمدن مصر حل شوند . ب همین دلیل حضرت موسی به همراه قوم خود از کصر کوچ کردند تا در سرزمینی دیگر تمدن خود را از صفر پایه ریزی کنند .

مثالی بسیار بسیار مهم دیگر در این زمینه سفر و کشت و کشتار عده ای از اروپایی ها به آمریکا بود . استعمار آمریکا بسیار با استعمار سایر نقاط دیگر توسز اروپایی ها متفاوت بود . در هند ، استرالیا ، آفریقا ، … نگاه استعمار گر تنها به به مواد اولیه و برده برای کار خانه هایش بود . اما در آمریکا ناگهان سیلی از اروپایی ها بارای زندگی به آنجا میروند و به طور بیرحمانه ای شروع به کشتار سرخ پوستان میکنند به طوری بین ۱۲ تا ۷۰ میلییون سرخ پوست در این دوران و بعد از آن کشته میشوند . پاسخ به چرایی این موضوع نیز نگاهی تمدنی مطلبد .

تفکری جدید  در اروپا به وجود آمده بود و در تلاش برای تغییر اروپا بود . این تفکر برای شکوفا شدن در اروپا موانع بسیار زیادی روبروی خود داشت که از جمله ی آن ها کلیسا ، نظام فیودالی و قدرت پادشاهان بود .در این میان عده ی زیادی از صاحبان این تفکر به سرزمسن تازه کشف شده به عنوان زمینی جدید  برای از صفر ساختن تمدن خود بدون مزاحمت عوامل بالا نگرستند و این هجرت بزرگ را انجام دادند . تمدن خود را در آمریکا از صفر بنا نهادند .

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *